اولین مهمونی شام
خب جونم براتون بگه ک دیروز مریض احوال بودم و سردرد و کمر درد و خلاصه خونه کلی ب هم ریخته بود
دیگه عصری ب زور بلند شدم شام پختم ک حداقل شام داشته باشیم
دلتون نخواد ولی قرمه سبزی بار گذاشتم و ب زور ظرف های توی سینک رو شستم ک همسر اومد ، ازش دلخور بودم ، چون درد داشتم و بهش زنگ زدم ک بیاد خونه ولی انگار نگهبان کارگاهشون نبوده و مجبور شده بود بمونه ، اینم شانس مایه 😝
خلاصه همسر اومد
از اون طرف چند روز پیش ک برا مراسم مادر بزرگم رفته بودیم ، تو روز روشن دزد اومده خونه ی خواهر همسرم و حدود ۱۰ گرم طلا و ساعت مچیش رو برده ، حالا جالبیش اینجاس ک خدا رحم کرده و چند وقت قبلش طلاهای خودش رو داده ب مادر همسرم و طلاهاش خونه نبوده و جالب تر اینکه اون ۱۰ گرم هم طلای اون یکی خواهر همسر هستش ک داده بهش تا ببره طلا فروشی و درستش کنه ، خلاصه خواهر همسر کلی حالش بد بود و گریه میکرد ، دیروز قبل اومدن همسر ب اون زنگ زدم و دیدم گریه میکنه خودم دیگه اعصابم ب هم ریخت
همسر اومد و بعدش رفت پیش عمه اینا ک منم انقدر پکر شده بودم ک بعد همسر منم رفتم ، نشسته بودیم ک یهو همسر از مامانش پرسید چرا شام نذاشتی ک عمه گفت تو یخچال داریم ک همسر گفت پاشید همگی بریم خونه ی ما ، امشب شام خونه ی ما باشیم و طفلی عمه هم یه نگاه ب من کرد و دیدم دلشه و گفتم آزه حتما بیاین و شام زیاد گذاشتم و زود عین فشنگ بلند شدم و گفتم برم سالاد درست کنم
حالا شما یه خونه ک توش بمب منفجر شده رو تصور کنید و یه مهمونی شام هول هولکی اونم تو خونه ای ک تا حالا ب جز یه بار مهمون ب خودش ندیده و یه خانم خونه ی ک پ هستش و بیمار
خلاصه بدو بدو خونه رو جمع کردم و یه جاروی تند و سریع هم کشیدم و نشستم سالاد درست کردن ک سالاد شیرازی تازه داشتم آبلیمو میزدم ک اومدن
و منی ک یه تیشترت و یه شلوار جذب تنمه و دری ک باز مونده و منم ک تا حالا اونطوری پیش پدر همسر نبودم ، با سرع دو رفتم اتاق خواب و لباس پوشیدم
از یه طرف تند تند ظرف هارو از کابینت در آوردم از یه طرف ترشی و اینا ریختم تو ظرف و خلاصه بدو بدو
انقققققققدر استرس داشتم حد نداشت و تند تند و محکم محکم در کابینت و یخچال رو میکوبیدم ک پدر همسر ب حرف اومد ک بابا چه خبرته هول نباش😂 و منی ک هول بودم و هول تر میشدم انگار ک خونه ی مامان اینا اصلا مهمون ندیده بودم🤣🤣
خلاصه زودی سفره رو پهن کردیم و کمی کشیدم و اصلاااا نفهمیدم چی خوردم ، من و همسر و مامان و باباش شام رو خوردیم و برادر شوهر کوچیکه تازه رسید و زنگ ک زدن بهش گفتن بیاد خونه ی ما ک دوباره زنگ زد تنها بیام یا داداش بزرگه هم بیاد؟
اینجا بود کلی برا برادر شوهر بزرگه ناراحت شدم ، ساختمون ما اینطوریه ک یه طبقه مادر همسر هستش طبقه ی پایینش برادر شوهر بزرگه و پایین ترش ما هستیم و چون خیلی هول هولکی بود غذا انقدری نبود ک بگم اونا هم بیان و وقتی پرسیده بود غصه م شد
برادر همسر هم اومد و شام خورد و منم خواستم با چایساز چای دم کنم ک چشمتون روز بد نبینه ، چای دم کردم و موقع ریختن دیدم چای چربه 😑
استرسی و هول بودن منو با دیدن این چای خودتون تصور کنید 😝
خلاصه چای رو ریختم دور و همون کتری پر کردم گذاشتم رو گاز ، حالا مگه آب جوش میاد ؟
خیلی لحظات بدی بود ، ینی تو دلم کلی بار همسر کردم با این یهویی بازی هاش😅
تو همون حین ب همسر گفتم حداقل برو میوه بخر گفت غریبه ک نیستن سخت نگیر ، تو یخچال انار و خیار داشتیم و عمه هم برامون خرمالو آورده بود ، تند تند مشغول انار دون کردن شدم و ده بار دستمو شستم و ب کتری سر زدم ولی جوش نمیومد ک نمیومد آخرش همسر اومد تو آشپزخونه گفت چی میکنی دو ساعته چی شده ، ک گفتم چای چربه گفت بابا سخت نگیر
وای چشمتون روز بد نبینه من فک میکردم بخاطر کتری برقی چایساز چای چربه و با کتری آب گذاشتم جوش اومد نگو مشکل از قوری هستش و بازم رنگ چای کدر شد و چرب 😑😑😑😑
دیگه همونو ریختم و همسر برد و انار هم بردم و خرمالو و کمی هم شکلات داشتیم اونم بردم و چند دقیقه بعدش اول عمه رفت چون برادر شوهر بزرگه زنگش زد ، بعد هم برادر همسر و بعد هم پدرش رفت
و من موندم یه خونه ی ترکیده با کلی ظرف
ینی انقدر هول بودم آشپزخونه رو ب روزی انداختم ک ب قول همسر : نباااشد
تند تند جمع و جور کردم و ب همسر گفتم ک بیاد ظرف هارو دوتایی بشوریم ک گفت بزار صبح همه رو میشورم😒😒
دیرم کمک بده نیست و خودم شستم و مرتب کردم
یه مهمونی شام هول هولکی بود بدون هیچ تشریفاتی ولی اندازه ی یه مهمونی صد نفره ازم انرژی گرف اوووووف