سلام دوستای قشنگم

نمیدونم برا چی دلم خواست پست بذارم و نمیدونم از کجا شروع کنم

هععععی پس فردا میشه یه ماه

یه ماه ک پدر همسر تو بیمارستان بستریه

خیلی روزهای سختی داشتیم و حس میکنم خیلی پیرم کرده این مدت و دلم خیلی گرفته و نزدیک بودنم ب پ هم مزید علت شده و حالم خوب نیس امروز

و کلا لش کردم امروز ، فقط درب کولرهارو با پلاستیک پوشوندم همین

همسر بی حوصله س

همش ناراحته

حقم داره

ولی خب پس من چی؟

همش ب فکر پدر و مادرشه

یه بار تو این مدت حال منو ندید

نمیدونم توقع زیادیه؟

امروز بارها و بارها اشک ریختم

کاش میشد این روزها سریع تمام بشن

آخ خدای من میدونم بنده ی ناشکرتم ولی خودت رحم کن بهمون

آخ ک اون شب تو راه رو بیمارستان ک قدم میزدم و تاریخ بستری شدن مریض هارو ک میدیدم قلبم درد میگرف

فکرکن از مهر ماه مریض بستری شده تو بیمارستان داشته باشی🥺

خدایا خودت رحم کن فقط خودت