حاملگی

اوووم صدای منو میشنوید از بیمارستان زنان و زایمان بخش زنان

نه اشتباه نکنید خودم حامله نیستم😅

خواهر شوهر کوچیکه بعد از ۱۶ سال بچه دار شده و بچه ی گرامی که میدونه خیلی عزیز هستش مامانش رو بسیار بسیار اذیت میکنه و در تقریبا سه ماهگی بستریش کرده و منم از ساعت ۹ صبح دیروز اومدم پیشش و شب قبل کلا ۵ ساعت خوابیدم و امشبم فک کنم سه ساعت و خورده شد ک خواهر شوهر صدام زد و منم که وقتی بیدار شم دیگه خوابم نمیبره و عود کردن میگرنم هم نور علی نور شده برام و از ساعت سه ک بیدار شدم دیگه خوابم نبرد 🥺

خب شاید سوال کنید چرا من پیششم؟

شب اول خواهر شوهرش پیشش بوده شب دوم دختر خواهر شوهرش و شب سوم هم من و منم ک جای مادرشوهر هستم ، چون پدر شوهر طی ماه های گذشته ب دلیل سکته های مغزی پی در پی مریض احواله ، نیاز بمراقبت داره و اینطوری شد عمه نتونست بیاد و من ب صورت داوطلبانه جوگیر شده و گفتم من میام😶😅

حالا این وسط دلم شدیدااااا برا همسرم تنگ شده

اول شب اومد و یه سری زد و دیدمش البته داخل نمیذارن بیاد و من رفتم تو محوطه دیدمش ولی خب ب قول خودش ک دیگه منو خوب میشناسه دلتنگی من با همون چند مین دیدنش برطرف نشد

نمیدونم خانم های متاهل دیگه هم اینطوری هستن یا نه ولی من ب شدددددت عاشق بو کردن گردن همسرمم و بهش میگم گردنت منو مست میکنه🤣🤣

فیلتر شکن عزیزمم بعد از چهار پنج ماه دو روزی هستش که وصل نمیشه وگرنه کمی در اینستا ول گشته و میگرن خود را ب فراموشی میسپاردم ولی خب نوشتن چند خطی در اینجا هم کمی فکرم رو از درد دور کرد

امیدوارم حال جسمی و روحیتون خوب باشه و کار خودتون و عزیزانتون ب بیمارستان نکشه 😘

بعدا نوشت : آهان راستی اینو نگفتم بهتون قرار بود ۱۷ و ۱۸ آبان جشن حنابندان و عروسی برادر همسر باشه که ب دلیل فوت عمو عروسی کنسل شد ک البته علاوه بر عروسی اوشون عروسی اون یکی پسر عموشون و هم پسر نوه ی عموشون هم لغو شد

فکرشو کنید قرار بود سه تا عروسی پی در پی در فامیل همسر داشته باشیم با مهمان های تقریبا ثابت و اوووووف چقدر عزای لباس رو داشتم که خدا نور ب قبر عموی همسر بباره که فوت کرد و راحتمون کرد🤣🤣

البته خدا بیامرزتش

آنچه گذشت

سلام دوستای قشنگم

عصر پاییزیتون بخیر

اول از همه بگم توروخدااا مراقب سلامتیتون باشه و شده حتی دوباره ماسک بزنید ک آنفولانزا گرفتم و ب شدت درگیرشم🥺

این مدت ک نبودم اتفاقات زیادی افتاد ، اول اینکه پدر همسری دو بار پشت سر هم ب فاصله ی چند روز در بیمارستان بستری شد

از بیمارستان ک مرخص شد برادرش فوت کرد و از اون روز هم مادر همسری و خواهرش آنفولانزا گرفتن و اوووووف آخر منم گرفتم😐

ینی هممون گرفتیم

برادرشوهرا و جاری و همسری و آخر هم خودم 🫠🫠

چند روز ک عمه مریض بود همش بهش سر میزدم کاراشو میکردم و غذا و اینا درست میکردم ولی این چند روز ک خودم مریض شدم اصلا انگار نه انگار و منم دیگه اصلا تو این چند روز خونه شون نرفتم

همسری انققققدر ک نگران مادرشه اصلا نگران من نیس هععععی

این چند روز گلو درد و بی حالی و بدن درد واقعا اذیتم کرده

حتی گوشی هم نمیتونم زیاد دستم بگیرم چون همش چشمام بسته میشه

این مدت فیلم هامو هم نصفه و نیمه دیدم

توروخدا مراقب خودتون باشید

فعلا