تنهایی

الان حدودای پنج و چهل دقیقه صبح هستش و همسر تقریقا یه ربع ب پنج رفت تهران

نمیدونم قبل از محرم بود یا خود محرم ک همسر با عمو کوچیکم یه ماشین شریکی گرفتن و با گذشت چند ماه هنوز تعویض پلاکش انجام نشده 😢

و همسر چننننند بار رفته تهران و اومده و فایده ای نداشته

میشه دعا کنید درست شه ؟🥺

ممنونتون میشم 😘

چراغ آشپزخونه و راهرو رو شن گذاشتم و خودمم تو پذیرایی ام و جرات خاموش کرد چراغ ها و یا بستن چشمام رو ندارم ، آی أم وری وری شجاع😑

راااااستی تا یادم نرفته بگم ، دزد های خونه ی خواهر شوهر پیدا شدن😍

انگاری از سال ۹۷ پلیس ها دنبالش بودن و بالاخره پیداش کردن

میدونید چیزی ک برام جالب بود چیه؟

اینکه طرف تو جای خیلی خوب شهرمون خونه داشته و ماشین هم داشته 🙃

ساعت مچی و شناسنامه و اسپیکرشون رو تحویل دادن ولی طلاها انگار فروخته شده و گفتن صبر کنید یا طلاهاتون برگردونده میشه یا پولشو میدن بهتون

نمیدونید خواهر شوهر چقدر خوشحال بود 🥰

میگف کلی کارت بانکی و کلی شناسنامه و کلی ساعت بوده اونجا ، دزدها هم دو نفر بودن و یه چیز جالب هم این بوده ک تو اموال دزدی اسباب بازی هم بوده ، اسباب بازی ب چه کاری میاد؟🤔🤔

خرابکاری

سلااااام بر همگی

امیدوارم آخر هفته ی خوبی رو گذرونده باشین عزیزانم 😍

من ک الان همسر نیستو دراز کشیدم و بوی وایتکس چنان پیچیده تو دماغم ک میترسم سر درد بشم

حالا وایتکس چرا؟

جونم براتون بگه ک خراب کاری کردم در حد بوندس لیگا

خواستم گریه کنم ولی گفتم بزار کمی بزرگ شم و بخاطر چند تا پارچه و لباس اشکم در نیاد

هععععی

ظهری همسر رفت حمام و یهو یادم افتاد همه ی زیر پوش هاش کثیفه

خیر سرم زیر پوش سفید هاشو خواستم جمع کنم و با هم بندازم تو ماشین و دما رو هم بالا ببرم و پودر هم زیاد بریزم تا رنگشون درست شه ، آخه با لباس های دیگه قاطی شده بود رنگ هاشون و کمی تیره شده بودن ، خلاصه انداختم تو ماشین ولی دلم نیومد ماشین تا این حد خالی کار کنه ، زیر سفره ی نازنینم ک جنس مثل اون رو تا حالا تو بازار ندیدم و مامانم از سوریه آورده بود رو هم انداختم با حوله ی دستی کوچیک صورتی رنگم

وقتی کار ماشین تمام شد و درش رو باز کردم کپ کردم ، زیر سفره م بخاطر دمای بالایی ک داده بودم رنگ پس داده بود و نه تنها خودش داغون شده بود بله حوله ی نو و زیر پوش هتی همسر هم داغوووون شده بودن

تو نت زدم نوشته بود جوش شسرین رنگشونو برمیگردونه ، زدم و تاثیر نداشت ، نمک هم زدم و بازم هیچی

یه جا خوندم وایتکس خوبه ، یه ذره ریختم رو حوله دیذم بله رنگ حوله برگشت و با ذوق تند تند داشتم رو حوبه میریختم و اصلا حواسم نیود زیر سفره زیر حوله س 😑😑

زیر سفره م ب معنی واقعی کلمه داغون شد

از رنگ سبز تبدیل شد ب زرد

اصلا انگار سوخته 😢

خلاصه الان زیر پوش هارو گذاشتم تو وایتکس و خداروشکر رنگ اونا داره برمیگرده ، حوله هم خداروشکر مثل اولش نشد ولی باز صورتی شد ، رنگ سیاه شده بود 😑😑

اوووم ۱۷ آبان بود و با عمه رفتیم پارکینگ تا وسیله از ماشین برادر شوهر بیاریم و تا در ورودی ب پارکینگ رو باز کردیم دیذم مامانم پشت در 🥺

اینورو نگاه کردم و دیدم خواهر و برادر کوچیکمم هستن ، داشتن آیفونو میزدن و من ک خونه بودم نفهمیده بودم ، ب گوشیمم زنگ زده بودن و برنداشته بودم و داشتن میرفتن ک درو باز کردیم ، خلاصه رفتیم خونه و خداروشکر خونه ب جز اتاق خواب مرتب بود و مشکل اصلی این بود ک تو خونه میوه خوب نداشتیم برا پذیرایی سریع رفتم اتاق خواب رو مرتب کردم و زنگ زدم ب همسر ک میوه بگیره و چایی رو گذاشتم ، همسر رسید و میوه آورد تا شستم و پذیرایی کردم مامان اینا داشتن میرفتن ک عمه نذاشت و گفت بمونید شام ، حالا شما اون سارای هفته ی قبل رو تصور کنید ک شامش آماده بود و دو نفر اومدن خونه ش و اون همه استرس داشت و خرابکاری کرد 😑😑😑

ولی ب روی خودم نیاوردم سریع گوشت گذاشتم بیرون تا قیمه بپزم ، عمه از خونشون سبزی خوردن آورد و جیپاسشم آورد تا خورشت رو بزارم از اون ورم گفت برنج رو خودش تو خونشون میزاره

پیاز خورد کردم و گذاشتم سرخ شه و از اون ورم مشغول صحبت با مامان اینا و از اون طرفم مشغول آب کردن یخ گوشت بودم ک یهو دیدم پیاز داغ ها جزغاله شد😑😅😆

دوباره پیاز آوردم و خواهر شوهر هم اومد کمک و دیگه خودش قیمه رو بار گذاشت

از اون ورم چند روز قبلش بادمجان دلشتم تو یخچال ک داشت خراب میشد و کدبانو گری کرده بودم و سرخشون کرده بودم و گذاشته بودم تو فریزر

ب خواهر شوهر گفتم کشک بادمجون هم درست کنیم ک اونم استقبال کرد اونم خودش درست کرد و من تدارکات چی شده بودم 😁

از اون طرفم همسر کوبیده گرفت

سفره رو خیلی دیر بازکردیم چون غذاها آماده نبود و دیر شروع ب پخت کرده بودیم و دیگه سفره پهن شد و خورده شد و تماااام

البته آخر شب کمر درد شدیدی گرفتم

اوووم چند شب پیش ۲۵ آبان هم برادر بزرگه پاگشا دعوتمون کرد و اونجا بودیم و کلی خوش گذشت چون خواهرا همه بودن 😍😍😍

ولی رفتنی خیلی ترسیدم خیلی ، رفتیم شیرینی بگیریم و اون شب کللللللی پلیس و اینا بود

چند تا موتور ک دو نفر دو نفر سوار شده بودن و صورت هاشون با پارچه مشکی پوشونده بودن و فقط چشم هاشون بیرون بود ، از جلو ماشین ما رد شدن و زهر ترک شدم😣😢

اون طرف تر هم مردم جمع شده بودن ، خانمی ک روسری سرش نبود

خیلی ترسیدم خیلی شلوغ بود خیلی

اوووم شام قرمه سبزی و کشک بادمجون و کوبیده بود با سالاد فصل و سبزی خوردن و ژله و این چیزا

پاگشا هم برادر جان یه کارت هدیه ی یه تومنی داد بهم با یه پارچه پیراهن مردونه برا همسر ، ان شاالله عروسی پسراش جبران کنیم 🙃

همینا دیگه ، تا درودی دیگر بدرود 🥰

اولین مهمونی شام

خب جونم براتون بگه ک دیروز مریض احوال بودم و سردرد و کمر درد و خلاصه خونه کلی ب هم ریخته بود

دیگه عصری ب زور بلند شدم شام پختم ک حداقل شام داشته باشیم

دلتون نخواد ولی قرمه سبزی بار گذاشتم و ب زور ظرف های توی سینک رو شستم ک همسر اومد ، ازش دلخور بودم ، چون درد داشتم و بهش زنگ زدم ک بیاد خونه ولی انگار نگهبان کارگاهشون نبوده و مجبور شده بود بمونه ، اینم شانس مایه 😝

خلاصه همسر اومد

از اون طرف چند روز پیش ک برا مراسم مادر بزرگم رفته بودیم ، تو روز روشن دزد اومده خونه ی خواهر همسرم و حدود ۱۰ گرم طلا و ساعت مچیش رو برده ، حالا جالبیش اینجاس ک خدا رحم کرده و چند وقت قبلش طلاهای خودش رو داده ب مادر همسرم و طلاهاش خونه نبوده و جالب تر اینکه اون ۱۰ گرم هم طلای اون یکی خواهر همسر هستش ک داده بهش تا ببره طلا فروشی و درستش کنه ، خلاصه خواهر همسر کلی حالش بد بود و گریه میکرد ، دیروز قبل اومدن همسر ب اون زنگ زدم و دیدم گریه میکنه خودم دیگه اعصابم ب هم ریخت

همسر اومد و بعدش رفت پیش عمه اینا ک منم انقدر پکر شده بودم ک بعد همسر منم رفتم ، نشسته بودیم ک یهو همسر از مامانش پرسید چرا شام نذاشتی ک عمه گفت تو یخچال داریم ک همسر گفت پاشید همگی بریم خونه ی ما ، امشب شام خونه ی ما باشیم و طفلی عمه هم یه نگاه ب من کرد و دیدم دلشه و گفتم آزه حتما بیاین و شام زیاد گذاشتم و زود عین فشنگ بلند شدم و گفتم برم سالاد درست کنم

حالا شما یه خونه ک توش بمب منفجر شده رو تصور کنید و یه مهمونی شام هول هولکی اونم تو خونه ای ک تا حالا ب جز یه بار مهمون ب خودش ندیده و یه خانم خونه ی ک پ هستش و بیمار

خلاصه بدو بدو خونه رو جمع کردم و یه جاروی تند و سریع هم کشیدم و نشستم سالاد درست کردن ک سالاد شیرازی تازه داشتم آبلیمو میزدم ک اومدن

و منی ک یه تیشترت و یه شلوار جذب تنمه و دری ک باز مونده و منم ک تا حالا اونطوری پیش پدر همسر نبودم ، با سرع دو رفتم اتاق خواب و لباس پوشیدم

از یه طرف تند تند ظرف هارو از کابینت در آوردم از یه طرف ترشی و اینا ریختم تو ظرف و خلاصه بدو بدو

انقققققققدر استرس داشتم حد نداشت و تند تند و محکم محکم در کابینت و یخچال رو میکوبیدم ک پدر همسر ب حرف اومد ک بابا چه خبرته هول نباش😂 و منی ک هول بودم و هول تر میشدم انگار ک خونه ی مامان اینا اصلا مهمون ندیده بودم🤣🤣

خلاصه زودی سفره رو پهن کردیم و کمی کشیدم و اصلاااا نفهمیدم چی خوردم ، من و همسر و مامان و باباش شام رو خوردیم و برادر شوهر کوچیکه تازه رسید و زنگ ک زدن بهش گفتن بیاد خونه ی ما ک دوباره زنگ زد تنها بیام یا داداش بزرگه هم بیاد؟

اینجا بود کلی برا برادر شوهر بزرگه ناراحت شدم ، ساختمون ما اینطوریه ک یه طبقه مادر همسر هستش طبقه ی پایینش برادر شوهر بزرگه و پایین ترش ما هستیم و چون خیلی هول هولکی بود غذا انقدری نبود ک بگم اونا هم بیان و وقتی پرسیده بود غصه م شد

برادر همسر هم اومد و شام خورد و منم خواستم با چایساز چای دم کنم ک چشمتون روز بد نبینه ، چای دم کردم و موقع ریختن دیدم چای چربه 😑

استرسی و هول بودن منو با دیدن این چای خودتون تصور کنید 😝

خلاصه چای رو ریختم دور و همون کتری پر کردم گذاشتم رو گاز ، حالا مگه آب جوش میاد ؟

خیلی لحظات بدی بود ، ینی تو دلم کلی بار همسر کردم با این یهویی بازی هاش😅

تو همون حین ب همسر گفتم حداقل برو میوه بخر گفت غریبه ک نیستن سخت نگیر ، تو یخچال انار و خیار داشتیم و عمه هم برامون خرمالو آورده بود ، تند تند مشغول انار دون کردن شدم و ده بار دستمو شستم و ب کتری سر زدم ولی جوش نمیومد ک نمیومد آخرش همسر اومد تو آشپزخونه گفت چی میکنی دو ساعته چی شده ، ک گفتم چای چربه گفت بابا سخت نگیر

وای چشمتون روز بد نبینه من فک میکردم بخاطر کتری برقی چایساز چای چربه و با کتری آب گذاشتم جوش اومد نگو مشکل از قوری هستش و بازم رنگ چای کدر شد و چرب 😑😑😑😑

دیگه همونو ریختم و همسر برد و انار هم بردم و خرمالو و کمی هم شکلات داشتیم اونم بردم و چند دقیقه بعدش اول عمه رفت چون برادر شوهر بزرگه زنگش زد ، بعد هم برادر همسر و بعد هم پدرش رفت

و من موندم یه خونه ی ترکیده با کلی ظرف

ینی انقدر هول بودم آشپزخونه رو ب روزی انداختم ک ب قول همسر : نباااشد

تند تند جمع و جور کردم و ب همسر گفتم ک بیاد ظرف هارو دوتایی بشوریم ک گفت بزار صبح همه رو میشورم😒😒

دیرم کمک بده نیست و خودم شستم و مرتب کردم

یه مهمونی شام هول هولکی بود بدون هیچ تشریفاتی ولی اندازه ی یه مهمونی صد نفره ازم انرژی گرف اوووووف

سالگرد مامان بزرگ

دو سال گذشت

برام ب اندازه ی چندین سال گذشته

فیکس دو ماه بود ک عقد کرده بودم و مامان بزرگم رفت

امروز براش یادبود گرفته بودن ، نهار چلو گوشت دادن و برا سر خاک هم حلوا و پک میوه و کیک و آبمیوه و یه نون شیرین که البته همسرم ب دلیل مشغله ی کاری نتونس بیاد 😢

زن عمو کوچیکه بینی شو عمل کرده و امروز منتظر بودیم ببینیمش ک نیومد و علت نیومدنش هم مشخص نیس😑

دوس دارم حرف بزنم ولی واقعا نمیدونم چی بگم 🙃

بچه 🙃

به نظرتون چه شرایطی باید فراهم بشه و چند وقت از ازدواج بگذره تا به فکر بچه دار شدن بیفتیم؟

همسرم به شدددددددت بچه دوسته

چند شب پیش برنامه ی اعجوبه هارو میدید و از ذوق چشماش برق میزد ، ب خواهر بزرگه ک میگم ، میگه خب یه نی نی بیار براش ، اوشب حالش خیلی بد بود و یه ضرر مالی ۲۵ میلیونی رو متحمل شده بود و دل و دماغ نداشت ولی بچه هارو ک دید چنان ذوقی میکرد ک نگو

ولی خب ب نظرم بچه دار شدن شرایط دیگه ای هم داره

از یه طرفی میدونم دختر و پسر هر دو عزیزن ولی خب نمیدونم چرا دوس دارم بچه ی اولم پسر باشه 🙃

البته مطمئنم خدا بهتر صلاح منو میدونه و هر چی اون بالایی برا آدم بخواد بهتره و توکل بر خودش