سلااااام بر همگی
امیدوارم آخر هفته ی خوبی رو گذرونده باشین عزیزانم 😍
من ک الان همسر نیستو دراز کشیدم و بوی وایتکس چنان پیچیده تو دماغم ک میترسم سر درد بشم
حالا وایتکس چرا؟
جونم براتون بگه ک خراب کاری کردم در حد بوندس لیگا
خواستم گریه کنم ولی گفتم بزار کمی بزرگ شم و بخاطر چند تا پارچه و لباس اشکم در نیاد
هععععی
ظهری همسر رفت حمام و یهو یادم افتاد همه ی زیر پوش هاش کثیفه
خیر سرم زیر پوش سفید هاشو خواستم جمع کنم و با هم بندازم تو ماشین و دما رو هم بالا ببرم و پودر هم زیاد بریزم تا رنگشون درست شه ، آخه با لباس های دیگه قاطی شده بود رنگ هاشون و کمی تیره شده بودن ، خلاصه انداختم تو ماشین ولی دلم نیومد ماشین تا این حد خالی کار کنه ، زیر سفره ی نازنینم ک جنس مثل اون رو تا حالا تو بازار ندیدم و مامانم از سوریه آورده بود رو هم انداختم با حوله ی دستی کوچیک صورتی رنگم
وقتی کار ماشین تمام شد و درش رو باز کردم کپ کردم ، زیر سفره م بخاطر دمای بالایی ک داده بودم رنگ پس داده بود و نه تنها خودش داغون شده بود بله حوله ی نو و زیر پوش هتی همسر هم داغوووون شده بودن
تو نت زدم نوشته بود جوش شسرین رنگشونو برمیگردونه ، زدم و تاثیر نداشت ، نمک هم زدم و بازم هیچی
یه جا خوندم وایتکس خوبه ، یه ذره ریختم رو حوله دیذم بله رنگ حوله برگشت و با ذوق تند تند داشتم رو حوبه میریختم و اصلا حواسم نیود زیر سفره زیر حوله س 😑😑
زیر سفره م ب معنی واقعی کلمه داغون شد
از رنگ سبز تبدیل شد ب زرد
اصلا انگار سوخته 😢
خلاصه الان زیر پوش هارو گذاشتم تو وایتکس و خداروشکر رنگ اونا داره برمیگرده ، حوله هم خداروشکر مثل اولش نشد ولی باز صورتی شد ، رنگ سیاه شده بود 😑😑
اوووم ۱۷ آبان بود و با عمه رفتیم پارکینگ تا وسیله از ماشین برادر شوهر بیاریم و تا در ورودی ب پارکینگ رو باز کردیم دیذم مامانم پشت در 🥺
اینورو نگاه کردم و دیدم خواهر و برادر کوچیکمم هستن ، داشتن آیفونو میزدن و من ک خونه بودم نفهمیده بودم ، ب گوشیمم زنگ زده بودن و برنداشته بودم و داشتن میرفتن ک درو باز کردیم ، خلاصه رفتیم خونه و خداروشکر خونه ب جز اتاق خواب مرتب بود و مشکل اصلی این بود ک تو خونه میوه خوب نداشتیم برا پذیرایی سریع رفتم اتاق خواب رو مرتب کردم و زنگ زدم ب همسر ک میوه بگیره و چایی رو گذاشتم ، همسر رسید و میوه آورد تا شستم و پذیرایی کردم مامان اینا داشتن میرفتن ک عمه نذاشت و گفت بمونید شام ، حالا شما اون سارای هفته ی قبل رو تصور کنید ک شامش آماده بود و دو نفر اومدن خونه ش و اون همه استرس داشت و خرابکاری کرد 😑😑😑
ولی ب روی خودم نیاوردم سریع گوشت گذاشتم بیرون تا قیمه بپزم ، عمه از خونشون سبزی خوردن آورد و جیپاسشم آورد تا خورشت رو بزارم از اون ورم گفت برنج رو خودش تو خونشون میزاره
پیاز خورد کردم و گذاشتم سرخ شه و از اون ورم مشغول صحبت با مامان اینا و از اون طرفم مشغول آب کردن یخ گوشت بودم ک یهو دیدم پیاز داغ ها جزغاله شد😑😅😆
دوباره پیاز آوردم و خواهر شوهر هم اومد کمک و دیگه خودش قیمه رو بار گذاشت
از اون ورم چند روز قبلش بادمجان دلشتم تو یخچال ک داشت خراب میشد و کدبانو گری کرده بودم و سرخشون کرده بودم و گذاشته بودم تو فریزر
ب خواهر شوهر گفتم کشک بادمجون هم درست کنیم ک اونم استقبال کرد اونم خودش درست کرد و من تدارکات چی شده بودم 😁
از اون طرفم همسر کوبیده گرفت
سفره رو خیلی دیر بازکردیم چون غذاها آماده نبود و دیر شروع ب پخت کرده بودیم و دیگه سفره پهن شد و خورده شد و تماااام
البته آخر شب کمر درد شدیدی گرفتم
اوووم چند شب پیش ۲۵ آبان هم برادر بزرگه پاگشا دعوتمون کرد و اونجا بودیم و کلی خوش گذشت چون خواهرا همه بودن 😍😍😍
ولی رفتنی خیلی ترسیدم خیلی ، رفتیم شیرینی بگیریم و اون شب کللللللی پلیس و اینا بود
چند تا موتور ک دو نفر دو نفر سوار شده بودن و صورت هاشون با پارچه مشکی پوشونده بودن و فقط چشم هاشون بیرون بود ، از جلو ماشین ما رد شدن و زهر ترک شدم😣😢
اون طرف تر هم مردم جمع شده بودن ، خانمی ک روسری سرش نبود
خیلی ترسیدم خیلی شلوغ بود خیلی
اوووم شام قرمه سبزی و کشک بادمجون و کوبیده بود با سالاد فصل و سبزی خوردن و ژله و این چیزا
پاگشا هم برادر جان یه کارت هدیه ی یه تومنی داد بهم با یه پارچه پیراهن مردونه برا همسر ، ان شاالله عروسی پسراش جبران کنیم 🙃
همینا دیگه ، تا درودی دیگر بدرود 🥰