اندر احوالات من

ادامه نوشته

پنج شنبه بازار

شاید براتون خنده دار باشه ولی نمیدونید امروز چققققدر ذوق زده بودم برا بیرون رفتن و خرید از پنج شنبه بازار ( یا همون بازار روز) 😍😍

با عمه و جاری سه تایی رفتیم ، هفته ی پیش دوتایی رفتن و من نرفتم ولی این هفته اولش دوتایی و بعدش هم منم رفتم باهاشون ، آخ ک نیشم باز بود اصلا جوری ذوق زده بودم ک انگار تو خیابان های شانزه لیزه داشتم قدم میزدم😂

برا همسر واکس و خلال دندان و انبه  

یه آویز لباس برای در 

سیب زمینی و پیاز و گوجه فرنگی و کاهو 

دوتا گلدان هم برای مامان و خواهر 

اینا خریدام بودن ک خیلی بهم مزه داد خیلی 

خداروشششششکر برا این دلخوشی های کوچیک🥰

ادامه پست قبلی

خلاصه همسر عصبانی بود و با هم اومدیم خونمون و گفت ولش کن اصلا نمیخواد عروسی بگیریم ، فک کنید چ حالی داشتم ، مهمان ها دعوت شدن و تالار رزرو شده ، خواهرا همه وقت آرایشگاهشونم گرفته بودن 

از اون موقع ک همسر منو سوار ماشین کرد و برد بابام و خواهر کوچیکه از پنجره ی بالا دیدن و همگی بدو بدو از پله ها اومده بودن پایین و بابام تو کوچه هم چند بار خودشو زده بود هععععی 😭😭😭😭😭خیلی لحظات بدی بود خیلی 

مامانم زنگ زده بود و دو تا عمو کوچیکام اومدن خونه ی عمه و ما هم اونجا بودیم بحث زیاد شد و یکی از عموهام ک حالش زیاد خوبم نبود و عصبی بود با همسر کلی بحث کردن و کلی سر همسر داد زد ( پدر زن عموم حالش خوب نبود و داشتن شیمی درمانی میکردن و عموم واقعا ناراحتش بود )  و تو این دعوا و کشمکش ها همسر صندلی نهار خوری رو همین طوری خیلی آروم هول داد ک خورد ب تی وی عمه و صفحه تی وی کمی شکست ، اصلا هنگ کردم ک تی وی چقدر راحت و با یه ضربه ی آروم شکست ، عموها کلی با همسر حرف زدن ولی همسر ناراحت و عصبی بود میگف چطور ب عمو و دامادمون بگیم نیان و اینا ، اون لحظات فقط اشک میریختم و غصه میخوردم برا عروسی ک بازم در حال لغو شدن بود 😞

با همسر دوتایی رفتیم خونه ی خودمون کمی دراز کشید و یهو گفت بیا ببرمت خونتون ، بابات حالش بد میشه ، گفت اصلا تقصیر عمه ست ک برداشته دعوت کرده و نباید دعوت میکرده و بابات چ گناهی داره و این حرفا

فک کنم حدودای ساعت دو شب بود ک رسیدم خونه ، از در پارکینگ ک وارد شدم و دیدم ماشین داداش بزرگه نیس یه شوک دیگه بهم وارد شد ، فک کردم گذاشته رفته نمیدونید چ حالی بودم و رفتم بالا و گفتن از اون موقع ک تو رفتی داداش هم رفته و گفته تا سارارو نیاره منم نمیام ، چند دقیقه بود ک رسیده بودم خونه ک گوشی مامان زنگ خورد و داداش بزرگه بود و دیده بود من اومدم خونه و اومده بود خونه ، نمیدونم کجای کوچه بوده 

هعععععی دیدم بابام خیلی مظلوم دراز کشیده و دید من اومدم انگار کمی آروم شد و خوابید 

من موندم و مامان و خواهر کوچیکه از صبح تا دو شب فک کنم فقط چند لقمه تخم مرغ‌ خورده بودم ، مامان مرغ آورد واسم و با خواهر کوچیکه خوردیم ، قلبم آرام شده بود همون جا ب خواهر کوچیکه گفتم فردا همه چی سر زمان خودش برگزار میشه 

انگار خدا ب دلم برات کرده بود ک اتفاق بدی نمیفته و خداروشکر همون شب بخیر گذشت 

تا صبح نتونستم بخوابم ، سر صبح خوابیدم و تازه خوابم برده بود ک همسر زنگ زد و پرسید چه موقع باید آرایشگاه باشی و بهش گفتم و خیالم راحت بود ک همه چی داره طبق برنامه پیش میره 

صبح بیدار شدم و لباس حنابندان و کفشم و طلاها و ادکلنم رو برداشتم و همسر اومد دنبالم و رفتیم آرایشگاه ک گفته بود یازده اونجا باشم ، از یازده اونجا بودم و ب جای ساعت سه ک باید میرفتم آتلیه فک کنم چهار و نیم کارم تمام شد 

اولش ک میکاپم رو دیدم اصلااا خوشم نیومد ، رفتم لباسم رو تنهایی و به زور تنم کردم و واقعا سختم بود و خدا خیرش بده یکی کمک کرد و زیپش رو از پشت بست و رفتم نشستم برا شینیون ، مدلم رونشونش دادم دقیقا از پیج همون آرایشگاه بود و کار خود شینیون کاره بود ، شروع ب شینیون کرد و برا حنابندان شینیون جمع میخواستم و برا عروسی موهای فر باز ، کمی دو دل بودم چون یقه لباس حنابندانم و آستین هاش خیلی لختی بود و دو دل بودم ک موهام رو باز بزارم و از اون ور لباس عروسم ک آستین دار و پوشیده بود و موهام رو کلا ببندم ولی شینیون کاره گفت نظرت رو عوض نکن ، بزار اونطوری ک دوس داشتی پیش بره و شروع کرد کارش رو اولش چون از پشت شروع کرد همش استرس داشتم وای زشت نشه ، رفته رفته میگفتم اخه این کجا شبیه اون مدلیه ک نشونش دادم ولی آخرش ک خودم رو دیدم خیلی خوشم اومد ، خود شینیون کاره هم کلی خوشش اومد ، میگف چ کار خوبی کردی موهات رو جمع کردی اینطوری قشنگ تر شد و منم کلی ذوقولی و راضی بودم 😍

ساعت چهار بود و من نهار نخورده بودم همسرم فکر میکرده سالن بهمون نهار میده😩

اومد دنبالم و مثل همیشه ک اصلا از میکاپ خوشش نمیاد زیاد راضی نبود میگف خودت خوشگل تری 

خلاصه رفتیم و برام شیرموز و کماج خرید و آخخخ عجبببب شیرموزه بهم چسبید ، برا خودم رو تموم کردم و همسر برا خودشم ریخت رو من و آی مزه داد آی مزه داد جاتون خالی ، طعمش همون شیرموزهای همیشگی بود ولی من چون خیلی گرسنه بودم بهم چسبید 

رفتیم آتلیه و عکس هامون رو گرفت و خیلی خوب نشدن ب نظرم ولی دیگه کاریش نمیشد کرد 

از آتلیه رفتیم خونه و لباسم رو در آوردم یه تیشرت شلوار راحتی پوشیدم و از اون ور خواهر شوهرها هم از آرایشگاه رسیدن و بعدش منتظر شدیم کمی هوا تاریک شه و اونا رفتن و بعدشم با همسر دوتایی رفتیم 

اولش ک وارد شدم فکر کردم همسر ارکس رو هماهنگ نکرده وقتی داخل شدم فهمیدم باند تالار به ارکس وصل نمیشه و تو بخش خانوما با گوشی ب باند وصل شدن و آهنگ میزارن ک ای داد بی داد خراب بود باند ☹️

خلاصه با همسر تو شلوغی رقصیدم و همسر رفت مردونه و بعدش برا شام زنگش زدم و اومد شام رو با هم خوردیم و بعدش حنا رو رقصوندیم و با آهنگای داغون 😅

حالا خداروشکر یه آهنگ حنا دوس داشتم ک پخش شد 

بعدش همسر دیگه رفته مردونه و تازه باند درست شد و آهنگای خوبی پخش میشد ک خواهر زاده م گفت خاله تکی برقص ، آهنگ تب و تاب از ایهام رو خیلی دوس داشتم اون پخش شد و بدون تمرین قبلی باهاش رقصیدم بدون حضور داماد و تک و توک مهمان ها هم رفته بودن ، رقصیدم ک کللللی تشویقم کردن ک چقدر خوب رقصیدی و اینا 

دوستم میگف سارا کی رقاص شده ما خبر نداریم😂

خودم خیلی خیلی خیلی مشتاقم زودی فیلم عروسی رو ببینم ، در تعجبم مگه چطور بود رقصم ک خوششون اومد 

دختر عموم میکف فردا شبم همین طوری برقص خستگیمون دراومد 😂☺️

باند تازه درست شده بود و ما هم تازه انگار اول جشنه و کلی رقصیدیم البته ک مهمون ها دیگه اکثرا رفته بودن و آخرش عمه از وسط جمعم کرد فک کنم حدودی یک و نیم شب بود 😂

سوار ماشین شدیم و همسر گفت بریم گنجنامه یه اونجا رفتیم و از آب گنجنامه نوشیدیم و همسر منو گذاشت خونه 

رسیدم خونه و خواهر کوچیکه چند تا ازم عکس گرفت و موهام رو باز کرد ،۵۴ تا گیره ب موهام زده بود 🤪

میکاپم رو هم پاک کردم ولی دیگه واقعا حال حمام نداشتم و گذاشتمش واسه صبح 

ادامه دارد

به وقت جمعه ۲۷ خرداد

یادم نیس صبح ک از خواب بیدار شدم چکار کردم ولی یادمه داشتم تند تند لباس هام رو جمع میکردم ک همسری زنگ زد میام دنبالت تا بریم خونه و گفت عمه گفته سارا رو بردار و بیا 

تو دلم یه ترسی افتاد ک چی شده منو خواستن ولی چیزی ب ذهنم نرسید ، کلی وسیله از جمله ادویه ها و حبوبات و لباسام و وسایلای حمام و گلدونم رو برداشتم و رفتیم خونه ی عمه اینا 

البته ک تا برسیم همسر گفت ک چرا گفتن منو بیار ، من خونه م رو برا یک خرداد چیده بودم ک بعدش عروسی کنسل شده بود و خونه یه تمیز کاری میخواست و عمه گفته بود برو سارارو بیار تمیز کنه ، شنیدم خیلی ناراحت شدم ، میدونید چرا ؟ 

وظیفه ی عمه اینا نیس تمیز کردن به هییییچ عنوان ولی خدایی برا یه گردگیری کردن میرن دنبال عروسی ک فرداش حنابندانشه و خودش کلی کار داره؟ حالا میموند همون روز پاتخت گردگیری انجام میشد ، نمیشد؟ 

یا جالبترش این بود ک وقتی من هر بار میرفتم خونه ی خودم و بعضی جاها ک نیاز ب تغییر و مرتب کردن داشت رو انجام میدادم ، عمه همش میگف ولش کن انجام نده بزار خواهر شوهرت ک از تهران اومد اون انجام میده ( من یه خواهر شوهر بسیااااار بسیاااار زرنگ و مرتب و کاری دارم که وقتی میاد خونه ی عمه اینا ، خونه ی عمه از این رو ب اون رو میشه ) روزی ک ما رفتیم برا تمیز کردن و چیدن وسیله ایشون نبود و عمه میگف الان بود کلی کمک میکرد و ....

با وجود همه ی اینا من بازم انتظار نداشتم بیاد گردگیری کنه ولی پارسال ک برا عروس بزرگه نزدیک عروسیشون بود یادمه خود عروس نبود و اینا خودشون مبل هاشو چیدین و زمین پذیرایی رو جارو کردن و فرش هاش رو انداختن ، یه کوچولو بهم برخورد ک برا منو انگار نه انگار ☹️

خلاصه منم مستقیم رفتم طبقه ی خودم تا تند تند کارهارو انجام بدم تا برگردم خونه چون کلی کار داشتم ، کارهارو کردم و راهی خونه بودیم و هنوز همسر کت و شلوار برا حنا و کراوات و دستمال جیب برا عروسی نخریده بود و همش میگف حالا میخریم ، فردا میخریم😤

روز جمعه بود ولی گفتیم شاید جایی باز باشه و بریم ببینیم و اینا ک بعله رفتیم و اکثر مغازه های مردونه باز بودن و خداروشششکر بعد از پوشیدن کلی کت و شلوار بالاخره برا همسر کت و شلوار گرفتیم ، آخ نمیدونید چقققدر ذوق زده بودم ک بالاخره خریدیم 😍😍😍

کراوات و دستمال جیب هم برا حنا و عروسی هم خریدیم و نگم چقققدر حالم خوب بود ، بعدم رفتیم ژپون برا لباس حنابندانم هم کرایه کردیم و منو گذاشت خونه و خودش رفت ، حالم کلی خوب بود کللللی 

رفتم حمام و کارهام رو کردم تا اینکه بابا اومد و اینجا شروع یه شب گند بود 😞

اصلا دلم نمیخواد حتی بهش فک کنم و همین الانشم سر درد گرفتم ، باید از خیلی قبل تر بگم تا متوجه داستان بشین 

وقتی سال پیش دانشگاهی بودم حدودای سال ۹۱-۹۲ ، عمو کوچیکه ی من ک نمایشگاه  ماشین داره با داماد عمه م یه ماشین رو مشترک میخرن و بعدش انگار عمو مقداری از پول داماد عمه رو نمیده و یه دعوای اساسی باهم میکنن و عمو کتک هم میخوره ولی همین جا ختم نمیشه و یه روز داماد عمه با برادرهاش تو خیابون اصلی محل خونه ی ما جمع میشن و بابای من و پسر عموی از همه جا بی خبر من رو کتک میزنن ، یه دعوای خیلی خیلی بزرگ و ترسناک ، یادمه یهو بابا رو دیدیم ک سرش شکسته و همین طور داره از سرش خون میره ، خیلی روز وحشتناکی بود و بابا ک سرش شکسته بود عصبی بود و میخواس بره باهاشون دعوا کنه و کللللی آدم جمع شدن تا جلوی بابارو گرفتن و از اون ور از بیرون صدای عربده های اونا میومد ، هرررر چققققدر از ترسی ک اون روز داشتیم بگم کم گفتم ، وحشتناک بودوحشتناااااااک ، باورتون میشه بعد از گذشت این همه سال الانم تایپش کردم اشکام جاری شد؟

روزهای بدی بود ، بابام ک نمازش رو هیچ وقت ترک نمیکردم تو فکر بود و نماز هم نمیخوند 

خلاصه گذشت و گذشت و داماد عمه جلوی همه از بابام عذرخواهی کرد و بابام هم باهاشون حرف زد و تمام شد  ولی برا مادخترا و داداشام و مامانم هنوزم هیچی تموم نشده 

خلاصه قرار بود چون ما ازدواجمون فامیلی بود و مهمان هامون هم اکثرا مشترک بود ، بابای من حنابندان بگیره و فامیل های غیر مشترک اونارو دعوت کنه و عمه اینا عروسی بگیرن و فامیلی های غیر مشترک مارو دعوت کنند ، همین داماد عمه م ک با بابام دعوا کرد میشه پسر عموی همسرم ، یعنی دختر عمه ی من با پسر عموش عروسی کرده ، برادر بزرگه ی من اصلا راضی نبود داماد عمه و خانواده ش یعنی پدر و مادرش و برادرهاش تو حنابندانی ک بابای من میگیره باشن ، از این ور نگو بابای من خودش اونارو دعوت کرده و ب داداشم نمیگفت و شب حنا داداشم فهمید و خلاصه شر شد ک اونا بیان من نمیام و زن و بچه م رو برمیدارم میرم یه شهر دیگه و ب عمه اینا هم زنگ میزنه و میگه 

فک کنید مهمان ها دعوت شدن ، فردا شب حنابندانه حالا داداشم میگه اونارو چرا دعوت کردین و این حرفا 

اینو همسر شنید و عصبانی شد چون از قبل با برادرم اختلاف داشت و کلی باهاش حرف زده بودیم و آرومش کرده بودیم 

عمه با پسر کوچیکش اومدن خونمون و با بابام حرف زد ک چی شده و این حرفا و پسرت چرا الان میگه اونا نیان و ما دعوتشون کردیم و حالا چکار کنیم ک بابای من اون شب ب شدددددت ناراحت و عصبی بود و کلی حرص خورد و کلی زد تو سر خودش  از اون ور همسر زنگ زد ب من و گفت دارم میام خونتون و کلللللی عصبی بود یعنی وقتی آیفون رو زد شوک شدم و ترسیدم الان با داداشم دعواش بشه چون داداشمم عصبی بود و داد میزد از این ورم بابام عصبی بود واااااای خدایا 

همسر ک از آسانسور اومد بالا تو همون پاگرد نذاشتم بره داخل خونه چون ترسیدم الان بشنوه ک برادرم عصبی و داره داد میزنه و گفتم الان همسر ک رو مامانش حساسه بشنوه صداهارو فک کنه دارن سر عمه داد میزنن و دعوا شه ، همسر رو ب زور با همون لباس خونه بردمش پایین 

اینجا بود ک همسر گفت ک بیا بریم و اصلا حتابندان رو بدون عروس و داماد برا خودشون بگیرن

تصور کنید حال من رو 

حال عروسی ک صبح باید آرایشگاه باشه 😭😭😭

ادامه دارد .......

مشترک نوشت (۱)

فک میکردم منی ک تو خونه ی پدری کمک حال مادرم بودم و آشپزی و ایناهم زیاد میکردم ،خیلی تو زندگی مشترک اذیت نشم و راحت از پسش بربیام ولی زندگی مشترک و مسئولیت هاش واقعا زیاده 😑

همیشه تو خونه ی پدری تایم استراحت و گوشی بازی و اینا زیاد داشتم ولی اینجا خیلی کم پیش میاد بتونم برا خودم وقت بزارم

حالا هفته ی اول ب لطف خواهر شوهر بزرگه همش نهار و شام آماده داشتیم ولی رفتش و دردسر ها شروع شد🥲

امیدوارم خدا قسمت همه ی مجردهایی ک دوس دارن زودتر برن سر خونه و زندگیشون بکنه که زود زود ازدواج کنن و برن و زندگیشونو بسازن 

حرف برا گفتن زیاده ولی حرف زدنم نمیاد ، خیلی تنبل شدم برا وبلاگم

همتون رو ب خدا میسپارم ، بعد از ظهر جمعه تون ب خیر و خوشی😘